هي هنوز هميشه!


وقتي سر زده سر مي‌زني به تنهايي تاريكم و مرا از من مي‌بري به تو، از واژه‌هاي مبهمت سُر مي‌خورم تا مشكل‌ترين پرسش اين زندگي؛ چرا؟ چگونه؟ و تا كي؟
بي‌راه مي‌گويند بادها؛ كه جهان به قدر دلخواه ماست، تا مرز چشم‌هاي چشم‌ براه...
همه‌ي راز زندگي، علاقه‌ي آدمي به آدمي‌ست؛ از روياي رفتن و بي‌خبر آمدن... تا خود تو.
تكرار مي‌كنم؛ بي‌هودگي! نه ماندنِ جايي! نه دل دادنِ كسي! نه حضور توأمان تو! هي بي‌هودگي! زنده‌گي با طعم گس بي‌هودگي...
از پنجره‌ي باز اتاقم كه رفتي... بي انصاف! رفتن هيچ ربطي به رسيدن ندارد! فرياد زدم... نشنيده رفته بودي كه به مرور، با خود زمزمه‌اش كردم تا اگر رفتني باشد، براي رفتن باشد نه رسيدن...
بي‌هودگي! از آمدنِ بي‌دليل آفتاب تا مرگِ ذره در وهم بي‌كجايي خويش... از آفرينش آدمي به روز نخست تا عبور آهسته از كنار مردگان خويش... از فراموشي اوقات تا نشستن، ديدن، گفتگو، گذران خويش... هي بي‌هودگي!
كه زندگي اسم مستعار توست.

براي امروز؛ هفتم مرداد
"ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
ــ معذرت می‌خواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده‌است..."

بگذارید این وطن دوباره وطن شود...

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود(.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)
این وطن هرگز برای من وطن نبود(.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
)در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی(.
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!


لنگستون هیوز / احمد شاملو

اي كاش هرگز شاعر نمي‌شدي...


"براي ندا"

رو به قبله نباشد

من زاده‌ي حـرامي‌ترين آغـوش زمينم

تشييع كن مرا در چشم‌هاي قابيلي‌ام

...


"مهرداد رحيمي" 

اي كاش...


با چشم‌ها
ز حيرت اين صبح نابه‌جای
خشکيده بر دريچه‌ی خورشيد چارتاق
بر تارک سپيده‌ی اين روز پابه ‌زای،
دستان بسته‌ام را
آزاد کردم از
زنجيرهای خواب.
فرياد برکشيدم:
اينك
چراغ معجزه
مردم
تشخيصِ نيم‌شب را از فجر
درچشم‌های کوردلي‌تان
سويي به جای اگر
مانده‌ست آن‌قدر،
تا از كيسه‌تان نرفته تماشا كنيد خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را
با گوش‌های ناشنواي‌تان
اين طُرفه بشنويد:
در نيم ‌پرده‌ی شب
آواز آفتاب را
ديديم
گفتند: خلق نيمي
پرواز روشن‌اش را آری
نيمي به شادي از دل
فرياد برکشيدند:
با گوش جان شنيديم، آواز روشنش را
باری
من با دهان حيرت گفتم:
اي ياوه
        ياوه
             ياوه
                  خلايق!
مستيد و منگ؟!!
يا به تظاهر تزوير مي‌كنيد؟
از شب هنوز مانده دو دانگي.
ور تائبيد و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نيامده بانگي!
هر گاوگند چاله دهاني
آتش‌فشان روشن خشمي شد:
اين گول بين
که روشنيِ آفتاب را
از ما دليل مي‌طلبد.
توفان خنده‌ها...
خورشيد را گذاشته،
مي‌خواهد
با اتكا به ساعت شماطه‌دار خويش
بيچاره خلق را متقاعد کند
كه شب
از نيمه نيز بر نگذشته است
توفانِ خنده‌ها...
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چيزي نظير آتش در جانم پيچيد.
سرتاسر وجود مرا
گويي
چيزي بهم فشرد
تا قطره‌اي به تفتگي خورشيد
جوشيد از دو چشم‌م.
از تلخي تمامي درياها
در اشکِ ناتوانيِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شيفته بودند
زيرا که آفتاب
تنهاترين حقيقتشان بود
احساسِ واقعيتشان بود.
با نور و گرمي‌اش
مفهوم بي ‌ريای رفاقت بود
با تابناکي‌اش
مفهومِ بي‌فريب صداقت بود.
اي کاش مي‌توانستند
از آفتاب ياد بگيرند
که بي‌دريغ باشند
در دردها و شادی‌هاشان
حتي
با نان خشكشان
و کاردهای شان را
جز از برای ِ قسمت کردن
بيرون نياورند
افسوس
آفتاب مفهوم بي‌دريغِ عدالت بود و
آنان به عدل شيفته بودند و
اکنون
با آفتاب گونه‌اي
آنان را
اينگونه دل فريفته بودند!!
ای کاش مي‌توانستم
خون رگان خود را
من
قطره
       قطره
             قطره
                   بگريم     
تا باورم كنند.
ای کاش مي‌توانستم
يک لحظه مي‌توانستم ای کاش
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلقِ بي‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
مي‌توانستم!


"احمد شاملو"

صدا به صدا نمي‌رسد...



با وجود محدودیت‌هایی که در طول تاریخ برای زن در فرهنگ ایران وجود داشته، شعر تنها رشته‌ي هنری بود که زن امکان یافت تا به وسیله‌ي آن ابراز اندیشه و احساس کند. در فرهنگی زن ستیز که یکی از دانشمندانش معتقد است: "فضل هزار بهره است، یک بهره از آن زنان است و دیگر از آن مردان است."(غزالی) و وزیر متفکرش روایتی نقل می‌کند که: "زنان را از آموختن سوره‌ي یوسف منع باید کرد که استماع امثال آن قصه موجب انحراف ایشان باشد از قانون عفت."(خواجه نصیرالدین طوسی) و نویسنده‌ي مشهور دیگری می‌نویسد: "که دختر نا بوده به، و چون بوده باشد، به شوهر به، یا در گور."(عنصرالمعالی کیکاوس)
در چنین فرهنگی حضور و فردیت خود را اعلام کردن، نیاز به تیز هوشی، درایت و خردمندی دارد و کار چندان آسانی نبوده است که به گمان ویرجینیا ولف "با ارزان‌ترین و آسان‌ترین وسیله" زنان توانسته باشند اعلام وجود کنند. در دوره‌هایی از تاریخ که تعصب مردانه چنان حکمی می‌کند که: "صدای زن باید چنان ضعیف باشد که کسی او را نشناسد و انگشت در دهان کنند و جواب دهند تا آواز ایشان مانند پیر زنان شود."(غزالی) از احساس، تجربه، اندیشه و هویت فردی گفتن از خود گذشتگی، جسارت و شهامتی غیر متعارف می‌طلبد. در طول تاریخ ادبی ایران حدود 400 زن در این فرهنگ زن ستیز به عنوان شاعر هویت خود را از پس درد و رنجی مضاعف به ثبت رساندند تا فریاد بی‌صدای خود را به ما برسانند. "من از میان تاریخ گذشتم / با کوله باری از تحقیر / و شاعران را برهنه یافتم / و زنانی که عشق را سروده بودند / در انزوای حجب..." مهستی، جهان خاتون و جمیله اصفهانی به جرم سرودن شعر بد نام شدند. " آیا زنی که در کفن انتظار و عصمت خود خاک شد جوانی من بود؟" حتی مردان شاعر، آنها را جدی نگرفتند و تذکره‌ها بی‌نام زنان نوشته می‌شد و در مجالس علی شیر نوایی، زنان شاعر را راهی نبود.(مجالس النفایس) گاه می‌پرسم در تمام طول این سده‌های سیاه بر ما چه گذشته است تا به اکنون تاریخ رسیده‌ایم. "زن در چهار پنجره‌ي بسته / پرسید از خودش / تاراج ناتمام / تو کیستی؟" کم ندیده‌ایم در فرهنگ مکتوبمان که تیز هوشی زنانه را مکر و حیله خواندند و حکایت‌ها نوشتند و شعرها در بد گویی از زن سرودند، اما زنان خردمند و بیدار سرودند تا بمانند و ما از پس غبارها، سرکشی‌هاشان را بنگاریم اینجا و اکنون...
از او که صدایش نخستین بود و گفت: توسنی کردم ندانستم همی / کز کشیدن تنگ‌تر گردد کمند (رابعه)، تا مهستی که رباعی فلسفی‌اش را به نوای چنگ خواند و ستیز های مردانه و دنیا را به هیچ گرفت: چون نیست ز هر چه هست جز باد به دست / چون هست ز هر چه نیست نقصان و شکست / پندار که هر چه هست در عالم نیست / و انگار که هر چه نیست در عالم هست. و بی‌بی دولتی که اعتراض‌اش را به پادشاه جبار وقت تیمورلنگ با شعر سرود که: آتش در شهر سمرقند باد / این تمر لنگ چو اسپند باد. تا سال‌هایی نه چندان دور که یکی دیگر از این رنج دیدگان بدون ترس از مرد سرود: "قید عفت، قید عصمت، قید شرع و قید عرف / زینت پای زن است از بهر پای مرد نیست". (عالمتاج) زمانی دراز بر ما رفته است تا به سال 1331 رسیدیم که زنی تنها و عاصی، ساکن جامعه‌ای سنتی و بسته به درد گفت: "وقتی که چشم‌های کودکانه‌ي عشق مرا / با دستمال تیره‌ي قانون می‌بستند / و از شقیقه‌های مضطرب آرزوی من / فواره‌های خون به بیرون می‌پاشید / وقتی که زندگی من دیگر / چیزی نبود، هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری / دریافتم باید، باید، باید دیوانه‌وار دوست بدارم." او بی‌واهمه با چشم‌های زنانه‌ي خود دید و درک کرد و صمیمانه پته مردان ریاکار را به آب ریخت. "چه مهربان بودی ای یار، ای یگانه‌ترین یار / چه مهربان بودی وقتی دروغ می‌گفتی!"(فروغ) و من به بخش هفتم نصیحت الملوک امام محمد غزالی رسیده‌ام که نوشته است: "به حقیقت هر آنچه به مردان رسد از محنت و بلا و هلاکت، همه از زنان رسد." در زمانه‌ي ما بی‌مجوز دیگری بر آن شد تا فرزندانش را بیدار کند: "کولی! به حرمت بودن باید ترانه بخوانی / شاید پیام حضوری تا گوش‌ها برسانی / دود تنوره‌ي دیوان سوزانده چشم و گلو را / برکش ز وحشت این شب فریاد اگر بتوانی."(سیمین) آیا آسمان گرفته‌ي جبر و تقدیر روزنه‌ای دارد؟ با این همه دیوار و در زیر این همه سقف به کجا می‌روم؟
گراناز فریاد می‌زند: "ولم کنید / چرا همیشه زنی را نشانه می‌گیرید / که دل از دیوار می‌کند / قلبی به پیراهنش سنجاق می‌کند / در چمدانم چیزی نیست / جز گیسوانی که گناهی نکرده‌اند / ولم کنید / ته جیبم آهی پنهان است که مدام شنیده: ایست" و به گفته‌ي پگاه اگر چه "ما در جمله‌های بسته روایت شدیم" اما "به بچه‌های من نگاه کنید / بر تیغه‌های خودکشی شهر / کوچه‌های بنگ / سلول‌های دانشگاه / تیمارستان / زندان / زیر چراغ‌های خیابان / و مادران بر سجاده‌های آه... / به بچه‌های من نگاه کنید/ نسلی گلوی خیابان را گرفته است و می‌بارد." و لیلی پیچیده در چروک پارچه و سکوت هویت "زن" را در فرصت اندکش فریاد می‌کشد: "نه می‌بینم / نه می‌شنوم / بله همه چیز رو به راه است." و در "خانه داری" خیال مردان را راحت می‌کند که ما وظایف قراردادی خود را می‌دانیم. "ابری بر می‌دارم / آسمان ته گرفته را می‌سابم / این شب تمیز روی میز تو / تا هرچه می‌خواهی در آن بکشی." و نگاه سنتی را بلندتر می‌خواند: "با چشم‌های ریز و دور / به من چشمک نزن آسمان / زنم / که به لبخندی حتی کوچک در شب / فاحشه خوانده می‌شوم."
و صدای بی‌اجازه‌ي صدها زن دیگر از گذشته‌های دور تا همین اکنون چنان در هم آمیخته که "صدا به صدا نمی‌رسد" آمده‌اند تا دغدغه‌ي خویش را فریاد کشند و بیداد را به داد بخوانند.
"من آمده‌ام / از نفس‌هايم بگویم / من آمده‌ام آواز بخوانم"(گراناز) بی‌آنکه انگشتی در دهان کنم. و من چشم به راه... "بر می‌خیزم / سنگ گورم را بر می‌دارم / و می‌بینم /خورشید از شانه‌های دخترانی بر می‌دمد / که سر افشان و پر بار / زمین بر شانه‌هایشان سنگینی نمی‌کند." 

ـ می‏خواهم از تو چیزی به یادم نباشد / وقتی برای خودکشی / کنار خنده‏های تلخ خدا زانو می‏زنم...

"من اگر نيكم، اگر بد، تو برو خود را باش"


دستت را روي شانه‌هاي باد جا گذاشتي و دل دادي به پر پرواز. تماشايم كردي به آينه‌ي خيال! بس كه به ساعت‌هاي رفتن و آمدن عادتم دادي، گم شدي ميان هپروت تنهايي‌ام، تنها! گم شدم ميان مني كه من نبودم و نيستم باز!
تلخ و مَلخ، پير ميدان شديم و گفتيم و گفتم باز، چه سود اما كه راه نرفته را بي‌راه مي‌رفتيم، مي‌رفتم، سخت و لَخت.
پا به ماه كودكي كه مرده بود به كودكي، درد كشيديم و به گاه زا، مُرديم... با جاني كه به جانمان ماند، با شائبه زيستيم.

- كسي چه مي‌داند كه چه مي‌گويم؟!
- يك خاطره با من باش... يك گريه مرورم كن! 

"تبعید در هفت حلقه‌ی زنجیر"


"حلقه‌ی یکم"

فاتحان پوسیدند
واژه‌ها گندیدند
مرمرین گونه‌ی نازک‌بدنان را با مشت
عاشقان بوسیدند
کودکان از نوک پستانک نارنجک‌ها
انفجار به عبث نوشیدند
مادران، عریانی عریانی عریانی پوشیدند
ائتلاف
خبر این بود و هدف
اختلاف
بوی گندیده‌ی اندیشه‌ی اندیشه‌گران
خیمه بست
لجن شب ته خورشید نشست
معصیت راهبه شد
همه گفتند که او معصوم است
گل به تنهایی گلدان گریید
اشک خون شد، خون چرک
عاج انگشت پیانو را دستی نفشرد
دستها معیار فاصله‌اند
برترین هدیه به دست
قفل می‌باشد، قفل
قفل‌ها
ارتباط دو سر زنجیرند
دست‌ها پرپر شد

"
حلقه‌ی دوم"

مرزها پرسه‌زنان در به درند
بانک‌های رهنی پردگی دخترکان را اقساط می‌خرند
می‌فروشند به بازار سیاه
چه سپیدی، چه سیاه
رنگ و یک رنگی و هم رنگی و رنگارنگی کم رنگند
خط دگر جاری نیست
هر خطی دیواری‌ست
روی هر خط بنویسید که دیوار عظیم چین است
کلمات
گره‌اند
جملات
گرهی پشت گره پشت گره زنارند
دشنه‌ها دگمه‌ی سردستی پیروزان است
خط دگر جاری نیست
قفل‌ها رابطه‌اند
رنگ‌ها پرپر شد

"
حلقه‌ی سوم"

باز پرگفتم، پرگفتم، پرگفتم و پرت
موش‌ها
موش‌ها می‌دانند
دگر آن روز رسیده‌است که پولاد جوند
بمب و باروت، مقوی‌تر از گندم و جوست
دانه‌های گندم را انبار
پهنه دریاهاست
بمب‌ها باید انبار شوند
عدل فریاد کشید
-
احتکار خارج از قانون است
بمب‌ها باید مصرف گردند
عطر باروت زمین را بویید
زندگی پرپر شد

"
حلقه‌ی چهارم"

شهرداران کفن رسمی بر تن کردند
هدیه‌شان
قفل زرینی شد
بوی نعش من و تو
بوی نعش پدران و پسران از پس در می‌آمد
شهرداران گفتند:
-
نسل در تکوین است
نعش‌ها نعره کشیدند: فریب است، فریب
مرگ در تمرین است
ماهیان می‌دانند
عمق هر حوض به اندازه‌ی دست گربه است
گورزاری‌ست زمین
و زمان راکد و کور و کر و لال
دیرگاهی‌ست که از هر حلقه‌ی زنجیری روییده است
و زبان‌ها در کام
فاسد و گندیده است
لب اگر باز شود
زهر و خون می‌ریزد
ای شهیدان چه کسی باز به پا می‌خیزد
راستی تهمت نیست
که بگوییم پسرهای طلاییِ اسارت هستیم
و نخواهیم بدانیم نگهبان حقیقی حقارت هستیم
غُل و قلاده و زنجیر به هم پیچیدند
نسل‌ها پرپر شد

"
حلقه‌ی پنجم"

ای عفیف
چه کسی گفت ترحم، چه کسی؟
رحم را دیدی شلاق فروخت
شرم، شلاق خرید
و خیانت به جنایت خندید
زندگی را دیدی گفت که من دلالم
در به در در پی بدبختی‌ها می‌گردید
تا حقارت بخرد
راستی را دیدی
که گدایی می‌کرد
و فریب، که خدایی می‌کرد
ای عفیف
همه در چنبر زنجیر، ز هم می‌ترسند
قفل‌ها
ارتباط دو سر زنجیرند

"
حلقه‌ی ششم"

ای عفیف
عشق در پهنه‌ی زنجیر گناه است گناه
دل به افسانه‌ی فرهاد سپردن تلخ است
کوه از کوه‌کنان بیزار است
تک گل وحشی وحشت‌زده‌ی کوهستان
تیشه‌ی بی فرهاد است
تیشه‌های خونین
پاس‌داران حریم عشق‌اند
دوستی پرپر شد.

"
حلقه‌ی هفتم"

ای عفیف
قفل‌ها واسطه‌اند
قفل‌ها رابطه‌اند
قفل‌ها فاسق شرعی در و زنجیرند
ای عفیف
راستی واسطه‌ها هم گاهی، حق دارند
راستی فاحشه‌ها هم گاهی، حق دارند
رمز آزادی در حلقه‌ی هر زنجیری‌ست
قفل هم امّیدی‌ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید


"نصرت رحماني"