يادى و خاطره اى



هر انسانى به تنهائى كودكِ گم كرده مادرى است سرگردان در كوچه‌هاى ظلمات. در لايه‌هائى از اجتماع كه هنوز انسان‌ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده‌اند. جمله «دوستت دارم» در اكثر موارد رشوه‌ئى است كه براى گريز از تنهائى پرداخت مى‌شود و يكى از عللى كه عشق را به «تصاحب» تبديل مى‌كند به احتمال بسيار زياد همين وحشت از تنهائى است. شعر در نهاد خود فريادى است از اعماق تنهائى، چرا كه جهان شاعر جهانى چنان فردى است كه حتا بيشمارىِ خيل ستايندگانش هم برخلاف تصور فقط به شناخت هرچه بيشترِ تلخى و عمق ِ دردناك آن دامن مى‌زند. وسعتِ تعداد همدلان و پذيرندگانش عملاً گسترش دامنه مسئوليت و تعهد او را موجب مى‌شود، و نا گفته پيداست به روز كسى كه حق خطا كردن و حق خاموشى گزيدن و حتا حق نوميد شدن از او سلب شود چه مى‌آيد. گلادياتورِ عريانى كه بى هيچ سلاحى در ميدان بى عطوفت مبارزه‌ئى بى رحمانه به خود رها شده است و جز تعدادى ستاينده غالباً پرتوقع، حتا براى دفاع در برابر بهتان‌هاى آشكارا بى شرمانه وسيله دفاعى در اختيار ندارد.
جهان هر كسى پيله تنگ ِاز پيش ساخته‌ئى است، و در پيله هم جز يك پروانه نمى‌گنجد. تفاوت قضيه در اين است كه بعضى‌ها نوغان‌وار پيله‌شان را خود به گرد خود مى‌تنند و برخى ديگر آن را پناه امن خود تلقى مى‌كنند. اما بعضى ديگر در پيله به خود مى‌آيند و فريادشان حكايت آوازِ تلاش ِ جانكاهى مى‌شود كه براى رهائى خود و ديگران از پيله به كار مى‌بندند. پيله‌ئى كه رهائى از آن به آسانى ميسر نيست و لايه‌هاى مقاوم متعدد و گوناگون دارد.


زنده ياد احمد شاملو
برادری کنید و بگویید
به چه گناهی مرا از قرن آرام چهارم هجری،
به قرن پُر از تنش بیستم میلادی
تبعید کرده ایید؟
به چه گناهی؟
آیا کسی سلامی گفته است
که محکوم سکوت جوابش باشم؟

آه! ضرورت های باشکوه انسانی!
زمان طولانی تر از آن چیزی ست
که ساعت به ما نشان می دهد!
اکنون که نه در دنیای واقعیت
و نه در تخیلات خود هستم، کجایم؟
این تاق تاق استخوان های انسانی یخ زده است،
که خورشید را به مرور از دست داده!
کسی قادر به بالا نگریستن نیست،
وگرنه سرگردانی این همه سیاره های سرخ بزرگ،
باید معنایی داشته باشند...
خورشید در حلقه ی منظومه ی جدیدی چرخش آغاز کرده است
و ما با چشم های معصوم کودکانه مان،
سیب زمینی های خام می خوریم و به هم لب خند می زنیم
و هم راه سیاره ی سرخ سرگردانمان،
از شرم آن همه گناه،
آمین پیوستن به مدار منظومه ی تازه یی را،
از لب ها و دل ها دریغ می کنیم!

به آن چه می شنوید شک نکنید!
این تاق تاق استخوان های یخ زده ی ماست!
آن قدر از خورشید دور شده اییم
که بین رویت این دورترین سوسو
واقعیت و خیالمان تفکیک ناپذیرند!
کدامیک از اجدادم از داخل وجودم صحبت می کنند؟
من نمی توانم هم زمان در سرم و بدنم زندگی کنم،
پس به این دلیل نمی توانم یک فرد باشم...
من می توانم در آن واحد و هم زمان،
همه ی چیزهای زندگی را لمس کنم!
چرا باید به صداهایی که بی فایده می نمایند گوش فرا داد؟
خیابان قلب ما را سایه گرفته ست!
ای انسان! گوش بده!
در تو آب و آتش و خاکستر وجود دارد!
استخوان ها در داخل خاکستر!
استخوان ها و خاکستر...
تاق... تاق...
چه گونه چشم بر هم بنهند اسب های خسته یی که،
اسطبلشان را بر روی گسل ساخته اند؟
چه گونه می شود خوابید؟
چه گونه بخوابم؟
چیزهای بزرگ تمام می شوند!
کوچک ها هستند که باقی می مانند!
اجتماعات باید متحد و برادر باشند،
نه این طور تکه تکه!
کافی ست به طبیعت نگاه کنیم،
تا بفهمیم که زندگی چیز ساده یی ست
و باید برگردیم به نقطه شروع!
نقطه یی که شما از همان جا،
راه را غلط انتخاب کرده ایید!
باید برگردیم به اصول بنیادی زندگی!
بدون کثیف کردن آب!
آخر این چه دنیایی ست،
که باید یک دیوانه به شما بگوید خجالت بکشید؟

... و اما تو! ای مادر!
ای مادر!
هوا،
همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد
و هنگامی که تو می خندی،
صاف تر می شود...



زنده یاد حسین پناهی

اين تقدير نبود؛ اين يك انجماد ارادي بود...

چنينم من، معلق در اواسط واژه و معنا، فاصله‌ي آب و سراب، تشنه لب؛ جام شوكران به دست، چنين كه تنهايم من، تو را نشاني نيست!
خيره به مردار خاكيان، به آسمان عبوس، به اندوه آدمي كه منم، تويي! ميان سرودن سرانگشتان، به باران بي‌امان واژه‌هاي دفتر سپيد، حوالي شبهاي سرد محسوس...
اين‌همه كه اهل احتياط بودم من، در چند و چون زيستن و گريستن؛ گزمگان پير سراغ راز رفتن مرا از دريچه‌هاي شب، هرگز نخواهند گرفت.
- مهم نيست؟
- هست!
دريغا! از تكلم بي‌سرانجام، از زمزمه‌ي ترانه‌ي تاريك، از چشمي براي گريستن...
من از شمارش اين‌همه هنوز در سرانگشتان ترد و شكننده‌ي خود، هر شب بيدارم بي‌آنكه به صبح بي‌انديشم و تو هر شب، خواب يك انار نوشكفته را مي‌بيني...!
- مهم نيست؟
- نيست!
من بيدار خوابي خود را هر شب به بيداد، با خيال زلال آب باران خواهم شست.

هی آقا:


تازه شده‌ام به سرزميني كه بودنت در آن طول و عرض ندارد، حجم ندارد؛ تا غرق غلظت آن شوي، به عمق روي و جان دهی و من پا بگيرم و عيان شوم در نظربازي مخاطبان، تا "دل گره بزنم" بر انديشه‌شان، تا دل بدهم به كلامشان، حتي به قافيه‌ي تنگ، تا ساز مخالفت ديگران را به ميدان كشانم كه اگر اينهمه، خوب نداني، بايد كه با ساز ناكوكت، پنجه در پنجه‌ي افلاس برقص درآيي…
سخت بود دل کندن از صفحه ای چند ساله که مأنوس شده بودم با آن، اما به همت دوستان سانسورچی، مقدور آمد و همین مقدمه‌اي شد براي آغاز اين صفحه، باشد كه اینجا مستدام بماند از دست درازی بی امانشان.

"سرطان زمان به جانم افتاده..."
درست همين جا، بر مچ دست چپ، تپش نبضم از حركت بازمانده، شايد از اين روست كه زمان را گم كرده‌ام؛ پس و پيش ثانيه‌ها را نمي‌دانم، مي‌گذرند يا باز مي‌گردند؟! همين‌قدر مي‌دانم كه گمگشته‌ي خيالات موهومم، از گذشته تا فردا؛ بي حد فاصل...
اينگونه؛ اينجايم حالا و در گذشته سير مي‌كنم و به آينده اميدوارم. تقويم‌هاي كهنه‌ي ساليان پيش را ورق مي‌زنم به جستجوي فردا و فرداها... اين ميان آنچه بر من مستولي مي‌شود، آهي‌ست از نهاد بر آمده... آري!
هي روزگار نامراد، هي دلتنگي‌هاي جا خوش كرده در دل، هي بغض‌هاي فرو خورده، هي اشك‌هاي يكي يكي، تنها راه گريزم از خويش، همين واژه‌هاي نابكارند كه افسار قلم به دست مي‌گيرند... چه شكايت!! چه گله!؟ شب‌هاي بي سحري را گذشتن و انتظار، انتظار سپيده‌اي كه پشت هيچ كوهي پنهان نيست...

"دریغا از بی امان مردن..."
خاموش مي‌شوم به پا در مياني آواز تار و كمانچه، تنها به اشكي كه جاري نمي‌شود از چشم و مي‌ماند در حصار تنگ و تاريك مژگان...
آي دل‌آرا؛ خوش نشسته‌اي به دل‌آزاريم در زمستاني كه به نيمه رسيده و ابرهاي آسمانش بغض فرو مي‌خورند و تن مي‌دهند به نسيان زخم‌هايي كه كبودشان كرده...
خوش زخمه مي‌زني به تار و بد پود مي‌شوم به كرشمه‌ي انگشتانت آهو چشم غزل گو، كه اين شراب، هم پخته و هم خام خوش است...
مخمورم به كنج خيس لبت، به شكوفه‌ي نور چشمت، به لطف نازك زلفت، به حرور مرطوب تنت...
مخمورم...
مخمورم به...

بگذار آتش این اجاق، خاکستر خود را فراموش کند...


لوطی هم؛ لوطی‌های گذر صالح
دشنه از رو می‌بستند                         
شرافتشان را
با گنج قارون معامله نمی‌کردند
ذکرشان چاکری مردم
و خیره نگاهشان بر روی نامردمان
(که دشنه؛ نه از رو، بل از پشت بسته‌اند)

* * *

لوطی هم؛ لوطی‌های قدیم
عرق‌شان با مسیح گره می‌خورد
و نعره‌ي یا حقشان به مرتضی

* * *

سر هر کوی و برزن
نالوطیان عنتر مرده
تیغ در پشت شب می‌کارند
(با ذکر؛ و تسبیحی از یسر)
و می‌پندارند این ندا
که از حلقوم فواره می‌زند
سه قطره خون است
و هیچ فریاد نخواهد زد
که "یاری کننده‌ایی هست؟"

* * *

حسین که خود سر بریده از پشت است
فریاد می‌زند مدام:
"دشنه از پشت بستگانند
تشنگان قدرت
خودکامگان ولایت
دزدان قافله،
ای دشت کربلا
از من گذر؛ که من از عشق نگذرم."
بعد از هزار سال
هر شب که پنجره را باز می‌کنی
از دور دست
می‌آید این صدا
الله اکبر
هل من ناصر ینصرنی؟

* * *

لوطی هم؛ لوطی‌های گذر صالح
دشنه از رو می‌بستند
و شرافتشان را؛ با گنج قارون به گرو نمی‌گذاشتند
اینک اما
سرمستان قدرت
دشنه بستگان از پشت
در چشمانت نگاه می‌کنند و دروغ می‌گویند
پوزخند می زنند به ریشت
که از صبح بگویی
لبانت  از گوش تا گوش؛ بسته خواهد شد

* * *

داش آکل
دشنه از پشت که می‌خوری
فریادت
زبانزد طوطیان نظر باز می‌شود
"آی عشقت مرا کشت"
و سه قطره خون
پیراهن شبت را؛ گلگون می‌کند
و بوفی کور؛ فریاد می‌زند
"یا ثار الله و بن ثاره
جمع شوید و سی مرغ
که بشارت دهنده سیمرغ است"

* * *

لوطی هم؛ لوطی‌های گذر صالح
تار مویی که در گرو بود
ناموست را پشتبان بود
اینک اما
نگاه در نگاه
زنانت را می‌دزدند
کودکانت را "شیشه" آجین می‌کنند
و دست در جیبت
به طعنه می‌گویند
حق در جیبانت می‌گذاریم
و تو می‌مانی و اندوهی سبز
و انتظاری عبث؛ که داش آکل دوباره می‌آید؟

* * *

داش آکل
با سه قطره خون در سینه
چشم به آسمان مرده است
گویی به انتظار سیمرغ است...


"نام شاعر محفوظ است." 

والله كه شهر بي‌تو مرا حبس مي‌شود


بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
اي آفتاب حسن، برون آ دمي ز ابر
كان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز
باز آمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
گفتي ز ناز: (بيش مرنجان مرا برو)
آن گفتنت كه: (بيش مرنجانم آرزوست)
وان دفع گفتنت كه: (برو شه به خانه نيست)
وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست
در دست هر كي هست ز خوبي قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن كانم آرزوست
اين نان و آب چرخ چو سيل‌ست بي‌وفا
من ماهيم، نهنگم، عمانم آرزوست
يعقوب وار وااسفاها همي‌زنم
ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
والله كه شهر بي‌تو مرا حبس مي‌شود
آوارگي و كوه و بيابانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست
زين خلق پرشكايت گريان شدم ملول
آن‌ هاي هوي و نعره مستانم آرزوست
گوياترم ز بلبل اما ز رشك عام
مهرست بر دهانم و، افغانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي‌گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند: ( يافت مي‌نشود جسته‌ايم ما)
گفت: (آنك يافت مي‌نشود آنم آرزوست)
هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد
كان عقيق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز ديده‌ها و همه ديده‌ها از اوست
آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست
خود كار من گذشت ز هر آرزو و آز
از كان و از مكان پي اركانم آرزوست
گوشم شنيد قصه ايمان و، مست شد
كو قسم چشم؟ صورت ايمانم آرزوست
يك دست جام باده و يك دست جعد يار
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست
مي‌گويد آن رباب كه (مردم ز انتظار
دست و كنار و زخمه عثمانم آرزوست)
من هم رباب عشقم و، عشقم ربابي‌ست
وان لطف‌هاي زخمه رحمانم آرزوست
باقي اين غزل را اي مطرب ظريف
زين سان همي‌شمار، كه زين سانم آرزوست
بنماي شمس مفخر تبريز، رو ز شرق
من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

به روان بهنود شجاعی و نوجوانان ایستاده بر آستانه؛ صفر انگوتی، محمدرضا حدادی، امیر امرالهی،...


اپیزود اول: سلام عزیزکم
تو که کودکی‏‏ ات را پا به پای بزرگی من بازی می‏کنی و قصه‏ ات که با شب به سر می‏رسد و کلاغ‏ها که به خانه می‏روند، مشتی پول کثیف به کف داری و دست و سر کوچکت را بالا می‏گیری تا صورت من که بگویی مردی و مردانگی و نان‏ آوری را مادر با تو زاییده است... و من به کودکی‏ های دور خود بیاندیشم و بادبادک‏های حصیری و فرفره‏ های رنگی، که تو هرگز به دست نگرفتی و آبی آسمان را با آن از آن خود نکردی.

اپیزود دوم: سلام پسرکم
تو که قد می‏کشی میان شلوغی شهر و بازار کساد مهرورزی و تبلیغات دروغین "بگذاریم کودکان‏مان کودکی کنند" و گله نمی‏کنی از این‏همه حق پایمال شده ‏ات و سر به کار خویش، گل می‏فروشی و آدامس و کبریت و هزار چیز دیگر تعارف می‏کنی در قبال اسکناسی کثیف و سکه‏ هایی سرد و سیاه، تو که گنجشک رنگ می‏کنی به قفس و اقبال روزهای‏مان را می‏ سپاری به نوک‏های کوچک‎‏شان تا سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت، باشد اندر شهریاری بر قرار و بر دوام...

اپیزود سوم: سلام مرد کوچک بزرگ
تو که سرشار شده‏ ای از احساس و خواستن و توانستن در میان آن‌همه نداشتن و نتوانستن، وقتش رسیده ‏است تا میان آن‏همه عقده و سرخوردگی و کار و خیابان و خرابه، میان آن‏همه شخصیتی که شکل می‏گرفت و سهمی به تو نرسید، میان آن‏همه هنجاری که آموزش داده می‏شد و به تو بیش از "نا"یی از آن نرسید، وقتش رسیده‏ است، سنگی، شیشه‏ ای، دشنه‏ ای، بر گرده‏ ی همه‏ ی سال‏های فلاکت خویش زنی، وقتش رسیده ‏است کسی از جنس خود را فدای سال‏های سیاه کودکی‏ ات کنی، وقتش رسیده ‏است ندانم کاری کنی دلبندم.

اپیزود چهارم: سلام بزرگ مرد کوچک ایستاده بر آستانه
تو که میله می‏ بینی و قرار است زمان چون باد تو را پای چوبه‏ ی دار بکشاند، تو که کودکی نکرده مرد شده‏ ای و حُکمت نه از سوی آن‏که جان داد، همان‏ها که به کودکی روزی هزار بار جانت گرفتند، به فنا صادر شده است. آن‏قدر مرد شده ‏ای که مردان آویخته بر دار، تنت را نمی‏ لرزانند از ترس، هراس مرگ نداری می‏دانم، که زندگی را هزار بار مرده ‏ای، با همان‏ها که در جلوی کودک چشمانت، گلوی‏شان طناب مرگ را بوسید، حتی با همان‏ها که آزادی را پشت میله‏ های سیاه زندان، به یادت جشن گرفتند... زنده ‏گی را مرده‏ ای می‏دانم. کاش، کاش، کاشکی این‏همه فقر و درد و اشتباه و انتقام نبود، آن‏وقت تو هم کنار کودکی‏ های من کودکی می‏ کردی و با من قد می‏ کشیدی و درس می‏ خواندی و بزرگ می ‏شدی و لبخند می‏ زدی... البته نه این لبخند تلخ و کشنده ‏ای که حالا من به انتظار آزادی‏ ات به صورتم پهن کرده ‏ام.

اپیزود آخر: سلام مرد مرده‏ی بر دار...!!!



چند كلمه كنار هم، يكي براي فرياد و يكي براي نفرين، جرم است.

سي سالِ بي‌پدر و سي سال بي‌پدري از پس روزهايي كه ذبح مي‌شود به دست بي‌صفت جلادان، به روزهاي بغض مادران شهيد... مادران شهداي جنگ تجويزي! مادران شهداي خاوران! مادران شهداي 18 تير! مادران شهداي خرداد امسال، نه بگذار بگويم؛ مادران شهداي 88! به اينجاي قصه كه مي‌رسم؛ غصه‌ام مي‌گيرد، نفسم مي‌گيرد، بغضم مي‌گيرد، گريه‌ام مي‌گيرد، مي‌گيرد و مي‌گيرد... دلم مي‌گيرد كه مادر من، نمي‌تواند شروع نوشته‌اي تازه باشد!؟
باران پاييز اين سال‌ها را دوست ندارم، عجين شده با داغ دل ما اما! سال‌هاي غربت، سال‌هاي بي‌پدري ايران، بي‌پدري اين ستمگران و ستم‌ديدگان، بي‌پدري من و تو و ما...
وقتي كه برادر به برادركُشي دل خوش مي‌دارد و ظالم به ظلم دل مي‌بندد، وقتي كه جهاد و شهادت در ميدان جنگ عليه دشمن تحميلي! بدل مي‌شود به اعدام و تيرباران و خاوران، وقتي كه گفتگوي تمدن‌ها مي‌رسد به خون‌هاي ريخته بر تقويم 18 تير، وقتي كه مهرورزي مي‌كِشد به تير و شلاق و باتوم و تجاوز، دلت مي‌خواهد روي تمام تخته سياه‌هاي دانشگاه‌ها، نام‌هاي خونين ياران دبستاني‌ات را حك كني... دلت هزار جور شعار و فرياد مي‌خواهد... دلت...
آري! سال‌هاي سياه بي‌پدري! لعنت به آزادي كه شعار و شعور اين روزهاي‌مان، اين سالهاي‌مان، اين سي سالِ بي‌پدر شده است. لعنت به تمام گلوله‌هاي نشسته بر تن. لعنت به تمام باتوم‌هاي شكسته بر تن. لعنت به تمام تركه‌هاي خورده بر تن.
لعنت به تو آقا كه كودكي‌مان را به خيابان و كار و جواني‌مان را به بيابان و اعتياد مي‌خواهي. لعنت به تو كه نمي‌دانم زندان را دانشگاه مي‌داني يا دانشگاه را زندان. لعنت به تو كه جمهوريت نمي‌خواهي و حكومت نمي‌داني، كه سياست را با مديريت هم تراز كرده‌اي. لعنت به تو آقا كه انسانيت را قورت داده‌اي و حيا را قي كرده‌اي بر تريبون سازمان دولي كه متحد است!!!
آري! لعنت به تو آقا كه دستم را به قلم، قلم كردي و پايم را به راه شكستي...


باردار از برودت باروتی خام


صبر کن دلتنگی‌هایت را جا گذاشته‌ای روی دیوار دلی که مادرزاد، مرده بود. تو که مي‌داني کنار دیوار، دلتنگی‌های بسیاری مدفون است. بیا و پیش از آنکه دست به کار کندن گوری دگر شوم، دلتنگي‌هايت را از این سرای بی سر بردار و برو.
ببین کنار این‌همه فاصله، نمی‌شود قد کشید و علم شد بر آنها که قامت‌شان رعنای شهامت و گاهاً شهادت‌شان است. کنار خوشبختی آدمی، درست کنارش، بدبختی با ردای شوم و سیاه نشسته است تا شیرینی زننده‌اش را گس کند به کام آدمی.
با نگاه سنگین و منحوس؛ وقتی که رو در روی آینه می‌شوم، زل می‌زند به من تا نقاب بردارم و قضاوتم کند. میان این‌همه آدمی که دست به قلم برده‌اند تا دست دلم را قلم کنند، زیستن را دوست ندارم. رفتن به گود زورخانه‌ی حرام زادگی را نتوانم.
بخشیده‌ام ترا به دست‌های سپید نخ نمای‌شان، به چشم‌های پر سوی وقیح‌شان، به قلب‌های تپنده‌ي تاریک‌شان، من از قد کشیدن در دنیای شما بیزارم آقا، از عرض اندام و خوش جلوه دادن خود هم، از ریا و بی‌صداقتی و بی‌کفایتی و بی‌لیافتی شما هم، از داستان لیلی و مجنون هم، من عاشق قصه‌ی شنگول و منگول و حبه‌ي انگورم. حکایتش را که می‌دانی؟ باید درید شکم گرگانی که به لباس میش می‌آیند!
داد که قرار نبود بیداد تو را به گاه رفتن فغان کنم. همین بس... مرا با من خوش است و نه غیر... بیا و پیش از آنکه دست به کار کندن گوری دگر شوم، دلتنگی‌هایت را از این سرای بی سر بردار و برو.


آنچه اسلام به ایران داد


نوشتاری از صادق هدایت:
ما که عادت نداشتیم دختران‌مان را زنده به گور کنیم، ما برای خودمان تمدن و ثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر و فخر نمی‌دانستیم. همه اینها را از ما گرفتند و بجاش فقر و پشیمانی و مرده‌پرستی و گریه و گدايي و تأسف و اطاعت از خدای غدار و قهار و آداب کون‌شوئی و خلاء رفتن برایمان آوردند. همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سودپرستي و بی‌ذوقی و مرگ و بدبختی است.
چرا ریخت‌شان غمناک و مؤذی است و شعرشان چوس‌ناله است، چون که با ندبه و روزه و پرستش اموات همه‌اَش سرو کار دارند.
برای عرب سوسمارخوری که چندین صد سال پیش به طمع خلافت ترکیده، زنده‌ها باید به سرشان لجن بمالند و مرگ و زاری کنند.
...، در مسجد مسلمانان، اولین برخورد با بوی گند خلاءست که گویا وسیله تبلیغ برای عبادت‌شان و جلب کفار است تا به اصول این مذهب خو بگیرند. بعد این حوض کثیفی که دست و پای چرکین خودشان را در آن می‌شویند و به آهنگ نعره مؤذن روی زیلوی خاک‌آلود خودشان دولا و راست می‌شوند و برای خدای خون‌خوارشان، ورد و افسون می‌خوانند.
...، عید قربان مسلمانان، با کشتار گوسفندان و وحشت و کثافت و شكنجه جانوران برای خدای مهربان و بخشایشگر است، خدای جهودی آنها قهار و جبار و کین‌توز است و همه‌اش دستور کشتن و چاپیدن مردمان را می‌دهد و پیش از روز رستاخیز حضرت صاحب را می‌فرستد تا حسابی دخل امتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل و عام بکند که تا زانوی اسبش در خون موج بزند.
تازه مسلمان مومن کسی است که به امید لذت‌های موهوم شهوانی و شكم‌پرستی آن دنیا با فقر و فلاکت و بدبختی عمر را به سر برد و وسايل عیش و نوش نمایندگان مذهبش را فراهم بیاورد. همه‌اش زیر سلطه اموات زندگی می‌کنند و مردمان زنده امروز از قوانین شوم هزار سال پیش تبعیت می‌کنند. کاری که پست‌ترين جانوران نمی‌کنند.
عوض اين که به مسائل فکری و فلسفی و هنری بپردازند، کارشان این است که از صبح تا شام راجع به شك میان دو و سه استعانه قلیله و کثیره بحث کنند.
این مذهب برای يك وجب پائین تنه از عقب و جلو ساخته و پرداخته شده. انگار که پیش از ظهور اسلام نه کسی تولید مثل مي‌کرد و نه سر قدم می‌رفت، خدا آخرین فرستاده خود را مأمور اصلاح این امور کرده!
تمام فلسفه اسلام روی نجاسات بنا شده، اگر پائین تنه را از آن حذف کنیم، اسلام روی هم می‌غلتد و دیگر مفهومی ندارد. بعد هم علمای این دین مجبورند از صبح تا شام با زبان ساختگی عربی سر و کله بزنند، سجع و قافیه‌های بی‌معنی و پر طمطراق برای اغفال مردم بسازند و یا تحویل بدهند.
سر تا سر ممالكي را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جاسوسی و دورويي و دزدی و چاپلوسی و کون آخوند لیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شكل صحرای برهوت در آوردند.
...
اما مثل عصای موسی که مبدل به اژدها شد و خود موسی از آن ترسید، این اژدهای هفتاد سر هم دارد این دنیا را می‌بلعد. همین روزی پنج بار دولا راست شدن جلوی قادر متعال که باید به زبان عربی او را هجی کرد، کافی است تا آدم را توسری‌خور و ذلیل و پست و بی‌همه‌چیز بار بیاورد.
مگر برای ما چه آوردند؟ معجون دل به هم زنی از آرا و عقاید متضادی که از مذاهب و ادیان و خرافات پیشین، هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی‌تناسب، بهم در آمیخته شده ‌‌‌‌‌است، دشمن ذوقیات حقیقی آدمی، و احکام آن مخالف با هر گونه ترقی و تعالی اقوام ملل است و به ضرب شمشیر به مردم زورچپان کرده‌اند. یعنی شمشیر بران و کاسه‌ی گدايي است، یا خراج و جزبه به بیت‌المال مسلمین بپردازید یا سرتان را می‌بریم. هر چه پول و جواهر داشتیم چاپیدند، آثار هنری ما را از میان بردند و هنوز هم دست بردار نیستند؛ هر جا رفتند همین کار را کردند.


قصابخانه بشریت:


"در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است،
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است،
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است،
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است،
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است،
زمان کره‌اش می‌کشتند که خراب‌کار است ،
امروز توی دهن‌اش می‌زنند که منافق است و فردا وارونه بر خرش می‌نشانند و شمع‌آجین‌اش می‌کنند که لامذهب است. اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی‌شود: تو آلمان هیتلریی می‌کشتند که یهودی است،
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است،
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است،
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است،
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌،
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است،
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند،
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند،
و می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند...
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت." -

"احمد شاملو"

هي هنوز هميشه!


وقتي سر زده سر مي‌زني به تنهايي تاريكم و مرا از من مي‌بري به تو، از واژه‌هاي مبهمت سُر مي‌خورم تا مشكل‌ترين پرسش اين زندگي؛ چرا؟ چگونه؟ و تا كي؟
بي‌راه مي‌گويند بادها؛ كه جهان به قدر دلخواه ماست، تا مرز چشم‌هاي چشم‌ براه...
همه‌ي راز زندگي، علاقه‌ي آدمي به آدمي‌ست؛ از روياي رفتن و بي‌خبر آمدن... تا خود تو.
تكرار مي‌كنم؛ بي‌هودگي! نه ماندنِ جايي! نه دل دادنِ كسي! نه حضور توأمان تو! هي بي‌هودگي! زنده‌گي با طعم گس بي‌هودگي...
از پنجره‌ي باز اتاقم كه رفتي... بي انصاف! رفتن هيچ ربطي به رسيدن ندارد! فرياد زدم... نشنيده رفته بودي كه به مرور، با خود زمزمه‌اش كردم تا اگر رفتني باشد، براي رفتن باشد نه رسيدن...
بي‌هودگي! از آمدنِ بي‌دليل آفتاب تا مرگِ ذره در وهم بي‌كجايي خويش... از آفرينش آدمي به روز نخست تا عبور آهسته از كنار مردگان خويش... از فراموشي اوقات تا نشستن، ديدن، گفتگو، گذران خويش... هي بي‌هودگي!
كه زندگي اسم مستعار توست.

براي امروز؛ هفتم مرداد
"ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
ــ معذرت می‌خواهم چندم مرداد است؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده‌است..."

بگذارید این وطن دوباره وطن شود...

بگذارید این وطن دوباره وطن شود.
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود.
بگذارید پیشاهنگ دشت شود
و در آن‌جا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود(.
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای
خویش‌داشته‌اند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوان عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بی‌اعتنایی نشان دهند نه
ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
)
این وطن هرگز برای من وطن نبود(.
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساخته‌گی ِ وطن‌پرستی نمی‌آرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست، زنده‌گی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق می‌کنیم.
)در این «سرزمین ِ آزاده‌گان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی(.
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه می‌کنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستاره‌گان فراگستر می‌شود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکنده‌اند،
سیاهپوستی هستم که داغ برده‌گی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگ افکنده به امیدی که دل در آن بسته‌ام
اما چیزی جز همان تمهید ِ لعنتی ِ دیرین به نصیب نبرده‌ام
که سگ سگ را می‌درد و توانا ناتوان را لگدمال می‌کند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمده‌ام
در زنجیره‌ی بی‌پایان ِ دیرینه سال ِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوه‌های برآوردن نیاز،
کار ِ انسان‌ها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بنده‌ی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاج کفی نانم.
هنوز امروز درمانده‌ام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سال‌هاست دست به دست می‌گردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادی‌ترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود می‌خواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیار شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جست‌وجوی آنچه می‌خواستم خانه‌ام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانه‌های تاریک ایرلند و
دشت‌های لهستان
و جلگه‌های سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزاده‌گان» را بنیان بگذارم.
آزاده‌گان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامی‌خواندم هنوز امّا.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آن‌چه می‌بایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبین‌شان، درد و ایمان‌شان،
در ریخته‌گری‌های دست‌هاشان، و در زیر باران خیش‌هاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولاد ِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالووار به حیات مردم چسبیده‌اند
ما می‌باید سرزمین‌مان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا می‌گویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد می‌کنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم می‌باید
سرزمین‌مان، معادن‌مان، گیاهان‌مان، رودخانه‌هامان،
کوهستان‌ها و دشت‌های بی‌پایان‌مان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گستره‌ی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!


لنگستون هیوز / احمد شاملو